کافه عشق

ما دو نفر + یک فندق

 میان من و تو عشقی است از بنای جهان استوارتر

 

 

 

سلام

دیروز ظهر فرحناز اومد خونه ی مامانم و مامانم هم چون اداره جلسه داشت زودتر اومد خونه و بعد از جلسه دیگه برنگشت مدرسه و با هم رفتیم که مامانم و کسرا رو گذاشتیم خونه ی ما و با فرحناز رفتیم پیش سحر که ابروهاش رو برداره و بعدش فرحناز رفت خونشون و منم اومدم خونمون.

با مامانم یخچال و فریزر رو شستیم و کشوهاش و اینا رو سر جاش گذاشتیم و رفتیم سراغ طبقه ی بالا که من کلی ذوق برای چیدنش داشتم، چیدن اتاق کسرا و اتاق خواب خودمون.

اول تخت و ویترین کسرا رو جا به جا کردیم و جینگیل بینگیل های تختش رو وصل کردیم مثل توریش و یه چیزی که دور تا دور تخت بسته میشه که سر بچه به اطراف تخت نخوره و از این چیزا اما هنوز سیسمونیش خونه ی مامانم ایناست و هیچی رو نچیدم حالا امروز که فکر نکنم وقت بشه انشاالله اگه شد فردا یه وانت میگیریم و وسایل آقا کسرا رو می بریم خونه ی خودمون.

خیلی از وسیله هاش رو دیگه باز کردیم و استفاده کردیم و حتی بعضی هاش دیگه به آخراش رسیده و داره تموم میشه اما وقتی که چیدم از همشون عکس میذارم چه وسایلی که نو هستن چه اونایی که استفاده شده.

اتاق خودمون رو هم چیدم البته هنوز وقت نکردم روتختی اش رو بندازم فقط چیدم و جای وسایل مشخص شد هنوز وسایل توی کشوهای میزتوالت و پاتختی ها رو سر جاش نذاشتم و احتمالا امروز این کار رو میکنم البته باز اگه وقت کنم چون امروز هزار تا کار دارم و باید به همش هم برسم.

فردا مهمون دارم برای همین باید حداقل ظاهر خونه رو مرتب کنم. خودم هم باید آرایشگاه برم و غذا هم باید درست کنم.

امروز ساعت 10:30 میرم کسرا رو میدم به مامانم و میرم پیش سحر که ابروهام رو بردارم و وکس کنم و موهام رو یه کم کوتاه کنم البته کوتاه که هست در اصل مرتبش کنم و رنگ هم بکنم حالا در مورد رنگ هنوز نمیدونم چه رنگی میخوام بکنم و اصلا میشه رنگ دیگه ای جز اینی که الان هست بکنم یا نه آخه الان موهام شرابی هستش و رنگش رو هم خیلی دوست دارم و همه هم میگن بهم میاد اما دیگه خسته ام کرده حالا اگه بشه بدون اینکه موهام صدمه بخوره رنگش رو عوض کنم یه رنگ دیگه میکنم اگه هم نشه که اول دوباره یه شرابی میکنم چون دیگه رنگ موهام از اون حالت شرابی در اومده و همچین زیاد 

 

 


 خوشرنگ نیست بعدش لولایت میکنم ( چند تا تیکه مشکی توش در میارم ) شاید هم این کار رو نکنم و کلا فقط یه شرابی بکنم باز باید برم ببینم سحر چی میگه.

برای همین این دو روز حسابی سرم شلوغه و اصلا برنامه ی دقیقی ندارم باید ببینم به کدوم کارم کی میرسم و سریع انجامش بدم.

امروز یه حس خوبی دارم.



بی ربط نوشت:

دیروز به مامانم میگم یادته اون وقت ها که خونمون اینجا بود و عصرها می اومدم توی کوچه تا با بچه ها دوچرخه سواری کنم میگفتی نباید از این تیر چراغ برق اونورتر بری؟ گفت آره یادمه چطور؟ گفتم حالا خوننه ام اونورتر از اون تیرچراغ برقه و دیگه همش کنجکاو نیستم که اونور تیر چه خبره که نباید برم دیگه با ترس و لرز پام رو اونور تیر نمیذارم که ببینم چه اتفاقی می افته. عالمی داشت بچگی.

تاريخ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391سـاعت 10:13 نويسنده شیرین و شازده| 13 Comment |
 

سلام

دیروز ساعت 8:30 باربری اومد و تا ساعت 10:45 طول کشید که وسایلمون رو بردن. ساعت 11 رسیدیم خونه ی جدید و تا وسایل رو هم خالی کردن یک ساعتی طول کشید و ساعت 12 دیگه همه وسایل توی خونه بود.

تا باربری کارش تموم شد نصاب تخت کسرا رسید و یه دو ساعتی طول کشید تا تخت رو نصب کرد.

دیروز دوستم فرحناز از صبح اومد خونمون و کسرا رو نگه داشت موقع اسباب کشی هم من بودم و صادق و بابای صادق و وقتی رسیدیم خونه ی جدید صادق رفت دنبال مامانم و خاله ام آخه مامانم سر کار بود و دیروز رو هم نمیتونست مرخصی بگیره خاله ام هم رفت پیش مامانم و صادق رفت دم مدرسه دنبالشون و یه ربع بعد از اینکه اسباب ها خالی شد صادق و مامانم و خاله ام هم رسیدن.

مامان صادق برامون ناهار درست کرده بود!!!! بعد از اینکه مامان اینا رسیدن یه کم وسایل رو جا به جا کردیم تا یه جا باز بشه و بتونیم سفره بندازیم. ناهار خوردیم و مشغول کار شدیم.

بابام همش زنگ میزد و می پرسید که کار به کجا رسیده و ناراحت بود که نتونسته بیاد کمکم و همش میگفت خودت هیچ کاری نکن و کارگر بگیر مزدشون رو من میدم چون خودم نمیتونم بیام کمک کنم. بعد از ناهار مامان صادق و باباش رفتن سر کار و ما موندیم خونه. من و صادق خیلی خسته بودیم و کمی خوابیدیم البته صادق یک ساعت زودتر از من بیدار شد و رفت پایین کمک اما من نزدیک دو ساعت خوابیدم.

تا ساعت 9 شب داشتیم جمع و جور میکردیم و ساعت 9 راه افتادیم که بریم اول خاله ام رو برسونیم و بعدش هم با مامانم بیایم خونشون که هر چی اصرار کردیم خاله ام راضی نشد برسونیمش و برای همین از دم خونه ی مامان اینا براش آژانس گرفتیم.

وسایل اصلی چیده شده آشپزخونه کامل شده و فقط اتاق خواب ما و کسرا مونده و یه سری خرده ریز مثل وسایل یخچال چون هنوز وصلش نکردیم و این جور چیزا که اونم امروز می ریم انجام میدیم آخه دیشب دوباره برگشتیم خونه مامانم اینا.

امیدوارم امروز دیگه همه چی کامل بشه و احتمالا از امشب دیگه خونه ی خودمون میمونیم.


تاريخ سه شنبه 12 اردیبهشت1391سـاعت 10:39 نويسنده شیرین و شازده| 16 Comment |
 

سلام

چهارشنبه ظهر با خاله ام و مامانم رفتیم خونمون و تا ساعت 9 شب اونجا بودیم و همه وسایل ها رو جمع کردیم. ساعت 8-8:30 هم دخترخاله هام اومدن و بعد که کارا تموم شد همه با هم اومدیم خونه ی مامانم.

برای اینکه خاله ام و دخترخاله هام راحت باشن به صادق گفتم که بره خونه مامانش و اگه کاری بود زنگ میزنم که بیاد که خدا رو شکر کاری هم پیش نیومد. دیگه قرار شد که خاله ام اینا شب خونه ی مامانم بمونن برای همین به صادق گفتم که خونه ی مامانش اینا بمونه.

پنجشنبه صبح بعد از اینکه صبحانه خوردیم هممون رفتیم خونه ی مامانیم برای ناهار اونجا بودیم. تا ساعت 4 بعد از ظهر اونجا بودیم و بعد من و دخترخاله هام رفتیم بیرون که یه چرخی بزنیم و تا ساعت 6 بیرون بودیم و بعد من رفتم خونه جدیده پیش صادق و دخترخاله هام هم رفتن خونه مامانیم دنبال مامانشون که برن خونشون کسرا و مامانم هم خونه ی مامانیم بودن.

خونه رو فقط یه بار دیده بودم و بعد از اینکه رنگش کردن و تعمیرات انجام دادن ندیده بودم برای همین وقتی که رفتم کلی کیف کردم اصلا فکر نمیکردم که یه همچین خونه ای بشه از اون روز بیشتر برای اسباب کشی هیجان دارم.

دیروز اومدن چوب پرده ها رو نصب کردن و دو تا کارگر هم کل خونه رو تمیز کردن و نقاش هم خرده کاری هایی که مونده بود رو انجام داد و خونه الان آماده است اما به خاطر کار صادق دوشنبه اسباب کشی میکنیم.

امروز هم با صادق میریم خونه که صادق میز ناهارخوری و تخت خواب رو باز کنه که راحت بشه حملشون کرد. لوستر و سرویس دستشویی و اینا رو هم میذارم برای سه شنبه که خونه خالی شد اونا رو سر فرصت باز کنیم.

خیلی توی این مدت خسته شدم و دوست دارم زودتر سر و سامون بگیریم و یه کم استراحت کنیم.

پسرکم خدا رو شکر خیلی بچه ی خوبیه. روزی که داشتیم اسباب جمع میکردیم اصلا اذیت نکرد یا خواب بود یا ساکت توی جاش دراز کشیده بود و فقط وقتی که گرسنه اش میشد یه کم نق میزد.

اینم از این چند روز.

تاريخ شنبه 9 اردیبهشت1391سـاعت 15:59 نويسنده شیرین و شازده| 9 Comment |
 

سلام

خوب از سه شنبه ی هفته ی پیش تعریف کنم. سه شنبه اتفاقی افتاد که مجبور شدیم مسافرتمون رو یک روز عقب بندازیم و چهارشنبه بریم حالا شاید بعدا توی یه پست رمزدار تعریف کردم که چی شد. چهارشنبه حدود ساعت 10 صبح راه افتادیم و ساعت 4 بعد از ظهر رسیدیم هتل.

بانکی که بابام توش کار میکنه سوئیت های لاکچری رو به دریای هتل هایت رو برای رؤسا و هتل بزرگ رامسر رو هم برای کارمندا با شرایط ویژه رزرو میکنن به این صورت که 80ّ% هزینه با خودتونه و 20% رو اونا میدن البته اگه اشتباه نکرده باشم شاید هم 70-30 باشه دقیق یادم نیست بابام هم از این امتیازی که داشت استفاده کرد و یه سوئیت توی هتل هایت برامون رزرو کرد و ما رفتیم که حسابی خوش بگذرونیم.

هتل قشنگ و تمیزی بود. سوئیتش هم اینطوری بود: از در که وارد میشدیم یه راهروی کوچیک بود که در آشپزخونه و در یکی از دستشویی ها توی این راهرو باز میشد آشپزخونه دست چپ و دستشویی دست راست بود از راهرو به پذیرایی راه داشت یه پذیرایی خیلی بزرگ که یه دست مبل راحتی و یه تلویزیون و دو تا تخت جدا از هم و یه میز ناهارخوری شش نفره داشت و در اتاق خواب هم توی پذیرایی باز میشد و توی اتاق خواب هم یه تخت دو نفره بود و پاتختی و دو تا صندلی راحتی حصیری و یه میز گرد و دستشویی و حموم و یه اتاق رختکن داشت. هر دو تا اتاق هم دو تا تراس جدا داشتن که توی تراس هم صندلی و میز بود.

غذاهای هتل واقعا افتضاح بود. دو وعده رو هم رفتیم بیرون غذا خوردیم که اونا هم خوب نبود.

چهارشنبه ساعت 4 که رسیدیم اول ساکهامون رو باز کردیم و بعد زنگ زدیم و برامون غذا آوردن و بعدش یه کم دراز کشیدیم و بعد رفتیم لب دریا و کلی اونجا نشستیم یعنی یه نمیدونم میشه بهش گفت کافی شاپ یا نه داشت که لب دریا بود و بستنی و قلیون داشت و هله هوله مثل چیپس و پفک و اینا و ما رفتیم اونجا نشستیم و قلیون هم کشیدیم. دوست داشتم غروب آفتاب رو ببینم اما اینقدر ابر بود که نشد.

پنجشنبه صبح هم بعد از اینکه صبحانه خوردیم و جمع و جور کردیم رفتیم طبقه ی 1- هتل که یه عکاسی اونجا داشت به اسم طهران قدیم که با لباس محلی عکس مینداخت و ما هم دو تا عکس گرفتیم یه دونه من و صادق با هم یه دونه هم سه تایی. هر کاری کردم فایلش رو که نداد خواستم از روی عکس هم عکس بگیرم که کیفیتش اصلا خوب نبود حالا اگه بشه اسکنش میکنم چون روی شاسی هستش نمیدونم چطوری بشه اما اگه بتونم عکسها رو بذارم خیلی خوبه چون واقعا قشنگ شده و از اون سه تایی که انداختیم یه دونه ام واسه مامانم اینا گرفتیم. هر عکس اندازه ی A4 روی شاسی رو 26000 تومن می گرفت و بابت هر تعویض لباس هم 15 تومن میگرفت که من دو دست لباس پوشیدم و صادق یه دست و روی هم شد 93000 تومن. گفت عکسها 20 دقیقه طول میکشه تا آماده بشه که ما چون میخواستیم بریم بیرون گفتیم بعدا میایم میگیریم.

بعد از اینکه عکس گرفتیم رفتیم رامسر تا صادق دو تا چکی رو که باباش داده بود رو بده به اون طرفی که داره ویلاشون رو میسازه. یه کم هم توی رامسر چرخیدیم و بعد هم ناهار خوردیم و برگشتیم هتل. حدود ساعت 5 بود که رسیدیم و اول رفتیم اتاقمون و لباس عوض کردیم و بعد دوباره رفتیم لب دریا و بعدش هم رفتیم عکسهامون رو گرفتیم و بعد هم رفتیم توی بازارچه اش یه کم گشتیم البته بازارچه اش 6-7 تا بیشتر مغازه نداشت ما هم از اونجا فقط کلی خوراکی ترش مثل لواشک و آلو جنگلی و زغال اخته خریدیم + نبات چون بعد از خوردن اونا مطمئنا فشارمون می افتاد و دو تا هم فندک Zippo که خیلی قشنگ بودن.

بعد از خرید هم برگشتیم اتاقمون تا استراحت کنیم و شام خوردیم و خوابیدیم.

جمعه صبح هم بعد از صبحانه وسایلمون رو جمع کردیم و بعد از تسویه حساب ساعت 12:30-1 بود که راه افتادیم سمت تهران.

اول رفتیم که سوغاتی بخریم که کلی طول کشید چون 5-6 تا مغازه کنار هم بود که صنایع دستی داشتن و من دوست داشتم کلی اونجا رو بگردم. سوغاتی خریدیم + 7-8 تا مربا چون صادق عاشق مرباست اونجایی هم که رفتیم تنوع مرباهاش زیاد بود و ما هم مربای بهارنارنج و ترب سفید و کیوی و تمشک و آناناس و هویج و یکی دیگه که یادم نمیاد خریدیم + یه ترشی فلفل مکزیکی که نه من دوست دارم نه صادق اما بس که این فلفل ها قشنگ و ریز و رنگی بودن خریدیم و یه سس فلفل. از صنایع دستی اما چیز زیادی نخریدم یه خونه ی چوبی موزیکال که همراه با موزیکش چرخ و فلک کنار خونه هم می چرخید برای کسرا خریدیم و یه فرفره و یه اردک که توی یه سبد قشنگ نشسته.

وقتی چالوس رو رد کردیم یه پارک جنگلی کنار رودخونه بود که رفتیم اونجا و زیرانداز انداختیم و چایی و خوراکی و اینا خوردیم و بعد دوباره راه افتادیم سمت تهران.

تا بعد از سد کرج دیگه توقف نکردیم و یه کله اومدیم اما دیگه بعد از سد رفتیم یه سفره خونه که فکر کنم اسمش پامچال بود و ناهار یا بهتره بگم شام رو اونجا خوردیم چون دیگه ساعت نزدیک 6 بود. بعد از ناهار هم تا رسیدیم تهران ساعت حدود 9-9:30 شب بود.

شنبه هم که همونطور که گفتم به تمیز کاری و جمع و جور کردن و شستن لباسها و اینا گذشت و یکشنبه هم فرحناز و دخترخاله ام مینا اومدن برای ناهار خونمون و بعد هم صادق اومد دنبالمون و با هم رفتیم پیش سحر و صادق و کسرا هم رفتن خونه ی مامان صادق و بعد صادق ساعت 8 اومد دنبالم و با هم رفتیم چیزی خریدیم که اونم بعدا میگم و بعد رفتیم کسرا رو از خونه مامانش اینا برداشتیم و برگشتیم خونه ی خودمون.

امروز هم فرحناز دوباره اومد پیشم و صادق هم برای ناهار اومد خونه و سه تایی کلی گفتیم و خندیدیم و بعد از اینکه فرحناز ساعت 4 رفت من گرفتم خوابیدم تا 6 و بعد جمع کردیم و اومدیم خونه مامانم اینا و امشب هم اینجا میمونیم چون توی این چند وقت بچه داری خیلی خسته ام کرد و خواستم قبل از چهارشنبه که میخوایم اسباب و وسایلم رو جمع کنیم یه استراحتی کرده باشم.

توی شمال کسرا خیلی بچه ی خوبی بود شبها نهایتا دو بار بیدار میشد و شیر میخورد و میخوابید. هر وقت توی ماشین بودیم قشنگ خوابش می برد و فقط وقتایی که گرسنه اش میشد بیدار میشد و شیر میخورد و دوباره خوابش میرفت. بیرون هم که میرفتیم که کلا لذت می برد و نه نق میزد نه اذیت میکرد. وقتی توی آغوشی توی بغل صادق بود خیلی خوردنی میشد.



وقتی شمال بودیم شنیدن یه خبر خیلی سوپرایزمون کرد.

یه ماه بعد از ازدواج ما شنیدیم که سارا هم داره عقد میکنه وقتی خبر حاملگی من و پدر شدن صادق توی اداره پیچید شنیدیم که سارا هم حامله است و دو ماه بعدش که فکر میکنم میشد شهریور ماه دوباره گفتن سارا الان عقد کرده و جشن عقد گرفته و عکسهاش رو دیدن و... دیگه کاری نداریم به اینکه چند بار عقد میکنه و این حاملگی بعد از عقد اولش بوده و قبل از عقد دومش و اصلا کدومش واقعی بود و اگه حامله بوده پس چرا تا الان بچه اش به دنیا نیومده و.... اما قسمت جالب  قضیه اینجاست که همه ی این چیزایی که تا الان خودش گفته بود و توی اداره پیچیده بود دروغ محض بود چرا؟؟؟؟ چون وقتی که ما شمال بودیم مامان صادق زنگ زد و گفت که زن همون مردی که سارا باهاش رابطه داشته و گفته باهاش ازدواج کرده از شوهرش بابت مهریه یا نفقه یا حالا هر چی شکایت کرده بوده و با مامور اومده بود که شوهرش رو دستگیر کنه که همونجا با سارا درگیر میشه و مشخص میشه که اون آقا اصلا خانمش رو طلاق نداده ( در صورتیکه سارا گفته بوده که این آقا از خانمش جدا شده ) و سارا رو هم صیغه کرده یعنی عقد و جشن عقدی در کار نبوده. دیگه خفت از این بیشتر فکر نکنم میتونست براش پیش بیاد. از الان به بعد دید همه ی اداره نسبت بهش عوض شده. اون خواست با به زندان انداختن صادق آبروش رو ببره و اذیتش کنه ( که اینکارش مصداق عدو شود سبب خیر بود چون طلاقشون رو جلو انداخت و کار رو راحتتر کرد ) اما حالا آبروی خودش جوری رفته که دیگه هیچ رقمه برنمیگرده.

خیلی شنیده بودم که چوب خدا صدا نداره اما تا حالا به چشم ندیده بودم. خدایا شکرت.



تاريخ سه شنبه 5 اردیبهشت1391سـاعت 0:23 نويسنده شیرین و شازده| 31 Comment |
 

سلام دوست جونیام

من جمعه شب برگشتم و مستقیم هم اومدم خونه ی خودمون. شنبه هم به تمیز کاری و مرتب کردن خونه و شستن لباسها گذشت و امروز هم مهمون داشتم و فردا هم مهمون دارم برای همین وقت نکردم بیام و بنویسم اما کلی تعریف کردنی دارم + کلی عکس که فردا بعد از ظهر یا نهایتا پس فردا میام و همه رو تعریف میکنم البته عکس ها رو یه کم دیرتر میذارم چون فرصتش رو ندارم و درگیر اسباب کشی و جمع کردن وسایل ها هم هستم.

پس تا بعد.

 

تاريخ دوشنبه 4 اردیبهشت1391سـاعت 0:55 نويسنده شیرین و شازده| 12 Comment |
 

سلام

قرار بود فردا برم مطب دکتر که بخیه هام رو بکشه البته باید امروز می رفتم اما دکتر امروز مطبش نبود برای همین افتاد فردا. خیلی می ترسیدم چون آخرین باری که همچین تجربه ای داشتم  برای خیلی سال پیش بود وقتی سوم دبیرستان بودم لثه ام رو جراحی کردن تا دندون عقلم رو در بیارن برام بخیه زدن که بعدا رفتم و کشیدم و خدایی هم دردی نداشت ولی خیلی چندشم شد اما با این حال می ترسیدم صادق هم که دید خیلی می ترسم از این قضیه گفت بیا خودم بخیه هات رو الان برات بکشم بخیه های پام رو هم خودم کشیدم اصلا کاری نداره و از این حرفها منم قبول کردم اما به این شرط که تا احساس درد کردم دیگه ادامه نده.

همه بخیه هام رو صادق برام کشید و هیچ دردی احساس نکردم و کلی هم کیف کردم که خیالم راحت شد و دیگه هم مجبور نیستم که فردا این همه راه برم تا مطب و توی ترافیک اسیر بشیم و...


از سه شنبه نیستم قراره بریم شمال تا جمعه. هتل هایت رامسر (هتل آزادی خزر 12 کیلومتری رامسر ) رو گرفتیم چون هنوز ویلایی که باباش اینا دارن میسازن درست نشده البته آخراشه و دارن تزئینات داخلی رو انجام میدن. واقعا به یه مسافرت نیاز دارم خیلی احساس خستگی توی وجودم هستش و امیدوارم که این مسافرت باعث بشه کلی انرژی بگیرم.

اگه خدا بخواد و نقاش خونه رو تحویل بده هفته ی دیگه اسباب کشی میکنم اگه هم خونه آماده نشه من هفته ی دیگه با خاله و مامانم همه وسایل رو جمع میکنم که پنجشنبه و جمعه ی هفته ی بعدش اسباب کشی کنیم.

اگه تونستم فردا هم میام اگه نیومدم که دیگه میره تا شنبه فقط خواستم خبر بدم که نگرانم نشید.

فعلا بای.

 


 

اضافه شد: پست هام برگشت.

تاريخ یکشنبه 27 فروردین1391سـاعت 20:36 نويسنده شیرین و شازده| 13 Comment |
 

لام

 

پنجشنبه صبح صادق رفته بود سر کار و قرار بود تا ظهر بیاد و بریم مامانم رو برسونیم خونه مامان بزرگم اینا و خودمون هم بریم خونه خودمون اما کاری پیش اومد که مجبور شد تا عصر اداره بمونه برای همین من و مامانم آژانس گرفتیم و من و کسرا رفتیم آرایشگاه پیش سحر و بعد مامانم با همون آژانس رفت خونه مامانیم.

ابروهام رو برداشتم و قهوه خوردیم و یه کم حرف زدیم و سحر و سپیده با کسرا بازی کردن تا صادق اومد دنبالمون و بعدش با هم رفتیم سر پالیزی چون با یکی قرار داشتیم و طرف که اومد رفتیم آبمیوه گرفتیم من شیرموز خوردم و صادق شیرنارگیل و اون هم آب هویج و یه کم حرف زدیم و بعدش ما رفتیم خونه ی خودمون.

واقعا هیچ جا خونه ی خودم آدم نمیشه. داشتم به صادق میگفتم، گفتم که تا پارسال خونه ی من همون خونه ی مامانم اینا بود و نهایت راحتی و آرامش رو اونجا داشتم اما حالا الان هم توی این مدت توی همون خونه بودیم توی همون خونه زندگی کردیم اما الان که اومدیم خونه ی خودمون یه حس خاص دیگه ای دارم یه آرامش خاص یه راحتی ای که قابل توصیف نیست و این خیلی برام جالب بود.

بعد از یک ماه و یک هفته شدم خانم خونه. بعد از یک ماه و یک هفته خودم رفتم توی آشپزخونه و غذا درست کردم. خیلی حس خوبی بود من این استقلال رو دوست دارم.

وقتی رسیدیم خونه صادق اول رفت کولر رو درست کرد و راه انداخت بعد اومد کسرا رو نگه داشت تا من شام رو درست کنم. دوست داشتم چیزی رو درست کنم که اون دوست داره و هوس کرده برای همین ازش پرسیدم که چی میخوره و صادق هم گفت که بهم منو بده منم یه منو بهش داشتم شامل: قرمه سبزی، قیمه سیب زمینی، کباب تابه ای، کتلت، لوبیا پلو و اولویه که صادقم کباب تابه ای رو انتخاب کرد.

غذا رو درست کردم و با کمک صادق لباسهای کسرا رو عوض کردم و شیرش رو دادم و جاش رو عوض کردم و یکی از لباساش رو شستم و بالاخره شام رو آوردم.

شام رو توی خونه ی خودمون کنار هم خوردیم و حسابی کیف کردیم.

بعد از شام هم یه کم تلویزیون دیدیم و صادق قلیون درست کرد با هم کشیدیم ( میدونم که خوب نیست چون بچه شیر میدم اما هوسی بود ) و بعد رفتیم توی تخت خودمون که تا صبح کنار هم بخوابیم اونم بعد از یک ماه و یک هفته. 

پنجشنبه ای روز لذت بخشی بود واقعا لذت بردم واقعا بهم خوش گذشت و بیشتر دلم خواست که زودتر اون خونه آماده بشه که بریم سر زندگیمون.

جمعه هم که طبق هر هفته من و کسرا رفتیم خونه ی مامانیم و صادق هم رفت اون خونه بالا سر کارگرا و شب هم اومد خونه ی مامانیم اینا دیشب هم همه اونجا بودن خالم اینا و دائی اینا. جمعه ها و دور هم جمع شدنهامون رو خیلی دوست دارم بهم احساس دلگرمی میده بهم یه حس خیلی خوبی میده.

صادقم هم سرما خورده بود ناجور دیگه آخر شب با هم رفتیم دکتر و 2 تا آمپول زد و بعد دوباره برگشتیم خونه ی مامانم اینا و قرار دیگه اینجا بمونیم تا اسباب کشی کنیم.

دیشب وقتی اومدیم خونه دیدم صادق خیلی تب داره و همینطور عرق میریخت که دیگه دستمال به دردش نمیخورد و با حوله عرقهاش رو پاک میکرد دلم میخواست برم پیشش بخوابم اما ترسیدم که منم سرما بخورم اگه خودم بودم مهم نبود به درک اما چون به این بچه شیر میدم باید حواسم رو جمع میکردم حالا خدا رو شکر الان خیلی بهتره.

اینم از ماجرای اولین روز خانوم خونه ی خودم بودن بعد از زایمانم.



یه خاطره ی کوچولو:

وقتی بیمارستان بودم صادق بهم زنگ زد و داشت باهام شوخی میکرد که بین حرفهاش گفت اگه بتونی از تخت بپری پایین 5 امتیاز داری ( مسلما چون تازه عمل کرده بودم درد داشتم و نمیتونستم راحت از تخت بیام پایین چه برسه به اینکه بخوام بپرم ) گفتم چه کاریه برای 5 امتیاز بخوام از تخت بپرم پایین حالا اگه امتیازش بیشتر بود یه چیزی گفت آخه دیگه مرحله ی یکی مونده به آخر هستی و اگه بخوای بیای بغل من 5 امتیاز فقط کم داری آخه مرحله ی آخر اینه که من بغلت کنم. با هم خندیدیم و یه کم دیگه شوخی کردیم تا فرداش که از تخت اومدم پایین. بهش مسیج زدم که میدونی چقدر عاشقتم؟ گفت نه چقدر؟ گفتم اونقدر که از تخت پریدم پایین و 5 امتیاز رو گرفتم تا بغلم کنی.

من عاشق این مرد هستم من کل دنیا رو هم بگردم اگه هزار بار هم به عقب برگردم بازم انتخابم همین شازده ی مهربون و تک هستش. 

عزیزترینم عاشقتم.

تاريخ شنبه 26 فروردین1391سـاعت 16:23 نويسنده شیرین و شازده| 5 Comment |
 

سلام

روز شنبه با صادق رفتیم دکتر. اینکه چی شد که بستری شدم رو که صادق تعریف کرده و من از زمانی رو تعریف میکنم که صادق توی بیمارستان بستریم کرد و رفت.

اون شب خیلی خوابم می اومد. بعد از رفتن صادق گرفتم خوابیدم اما تا خوابم رفت اومدن که فشار خونم رو بگیرن برای همین بیدار شدم و خواب از سرم پرید و تا ساعت 1-2 هم خوابم نرفت. صبح ساعت 6 اومدن بیدارم کردن و لباس اتاق عمل رو بهم دادن که بپوشم. فکر نمیکردم صبح به این زودی بخوان ببرنم اتاق عمل و فکر کردم چون میخوان شیفت رو تحویل بدن باید کارای مربوط به من و کسایی رو که عمل دارن رو انجام بدن اما اینطور نبود و حدود ساعت 7-7:30 بود که اومدن گفتن آماده شو بریم اتاق عمل و من هم آماده شده بودم و منتظر بودم که گفتن تو فعلا نیا باید دکتر بیاد ببینت و بقیه رو بردن.

اعصابم بهم ریخته بود نمیدونستم موضوع چیه و خیلی هم نگران بودم که عملم عقب نیفته آخه دکترم تا 2 ماه دیگه وقت نداشت و اگه اونروز عمل نمیشدم می رفت تا دو ماه بعد.

یه نیم ساعتی طول کشید تا دکتر اومد و گفت که هموگلوبین خونم 8 هستش و خیلی کمه و اینطوری بیهوش نمیشم و رفت و نگفت که باید چه کار کنم. وقتی دکتر رفت منم رفتم سراغ پرستار و ازش پرسیدم چه کار باید بکنم و چی میشه و اصلا امروز عملم میکنن یا نه که گفت معلوم نیست و دکتر گفته فعلا بهت 2 واحد خون بزنیم.

بعد یه پرستار اومد که ازم خون بگیره برای آزمایش و از اونجایی که من خیلی بد رگم از روی مچم اونجا که نبض رو میگیرن یه رگ خیلی نازک هست از اونجا خون گرفت و اینقدر درد داشت که به هق هق افتاده بودم و همون موقع هم صادق زنگ زد و بعدش هم خاله ام و جفتشون اعصابشون بهم ریخته بود.

همینطور بلاتکلیف بودم و کلافه شده بودم و برای همین زنگ زدم به صادق که بیاد پیشم و یه شیر دوش هم برام بیاره چون شیردوش خودم رو جا گذاشته بودم دیگه صادق هم رفته بود و برام یه شیر دوش خریده بود و همین که رسید بیمارستان اومدن گفتن که آماده شو که بری اتاق عمل اون موقع ساعت یک ربع به ده بود.

صادق باهام تا دم اتاق عمل اومد. خیلی می ترسیدم. بازوهای صادق رو محکم گرفته بودم. احساس کردم که به خاطر ترسی که دارم اون خیلی ناراحت شده برای همین بهش گفتم تو برو دیگه اینجا واینسا دیرت میشه اما نرفت که نرفت تا اینکه من رفتم توی اتاق عمل.

بخش جراحی یه سالن بزرگ داشت که باید اونجا منتظر می موندیم تا نوبتمون بشه.

یه ده دقیقه ای نشسته بودم که اومدن دنبالم و بردنم توی اتاق عمل. ساعت دقیقا 10 صبح بود.

همه مصیبت من از وارد شدنم توی اتاق عمل شروع شد.

میخواستن ازم رگ بگیرن که بهم سرم رو وصل کنن و آمپول بزنن که بیهوش بشم اون دو واحد خون رو هم قرار شد که در حین عمل بهم وصل کنن.

نتونستن ازم رگ بگیرن رگ هام خیلی نازک بودن و اینطور که میگفتن پر از پیچ و زود پاره می شدن 8 نفر بالا سرم بودن که ازم رگ بگیرن روی هر دو تا دستام و هر دو تا پاهام امتحان کردن و یا رگ رو گیر نمیاوردن یا اینکه رگم زود پاره میشد منم از درد همینطور گریه میکردم و می لرزیدم آخر سر دکتر گفت از گردنم رگ بگیرن که منم گفتم پس نمیخوام عمل بشم و میخوام برم و همینطور هم گریه میکردم برای همین تصمیم گرفتن با آنژیوکت آبی یه رگ ازم بگیرن که بهم آمپول بزنن و بیهوشم کنن تا بعد از بیهوشی ازم یه رگ درست و حسابی بگیرن چون برای اینکه بهم خون وصل کنن باید آنژیوکت سبز بهم وصل میکردن که از همه ی آنژیوکت ها کلفت تره تا خون لخته نشه. همین کار رو هم کردن و سریع بهم آمپول زدن و بیهوشم کردن و بعدش دیگه چه بلایی سرم آوردن رو نمیدونم اما از لحظه ای که رفتم اتاق عمل تا لحظه ای که بیهوش شدم یک ساعت و 5 دقیقه طول کشید.

ساعت 1:30 از بخش جراحی آوردنم بیرون و بردنم توی اتاقم.

خاله ام اومده بود بیمارستان که پیشم بمونه. روز یکشبنه اکثرش رو خواب بودم و دوشنبه صبح هم مرخص شدم و با خاله ام اومدیم خونه ی مامانم اینا. توی این دو روز مامانم کسرا رو نگه داشته بود و مجبور شده بود که بهش شیرخشک بده.

بعد از عمل درد زیادی نداشتم و اذیت نشدم. 4 جا رو حدود 2 سانت باز کردن یکی پایین قفسه ی سینه ام و بین دو تا سینه هام یکی هم سمت راست سینه ام یکی هم یه کم پایین ترش و یکی هم توی نافم. هفته ی بعد هم باید برم که بخیه هام رو بکشم.

الان هم زیاد درد ندارم فقط زخم هام از تو یه کم میخاره و میسوزه و یه کم هم بی حس و حال هستم.



موقعی که داشتم با صادق می رفتم بیمارستان جلوی در کلی کسرا رو بغل کردم و بوسش کردم توی ماشین همسرک حسود برگشته میگه یادت باشه ها همش کسرا رو فقط بغل کردی و بوس کردی اصلا به من محل ندادی گفتم خوب برای اینکه تو داشتی باهام می اومدی و هنوز فرصت داشتم که باهات خداحافظی کنم گفت نخیر من اون موقع گفتم بیای توی اتاق که یه کم روی پاهات سرم رو بذارم و دراز بکشم گفتم خوب من نمیدونستم گفت باید میدونستی و... و تازه من فهمیدم که توی زندگیم با صادق خان باید از علم غیب هم برخوردار باشم.

امیدوارم دیگه تمام این دردها و بیمارستان رفتن ها و تماس گرفتن ها با اورژانس و افت فشار و... تموم شده باشه.

 

تاريخ سه شنبه 22 فروردین1391سـاعت 22:23 نويسنده شیرین و شازده| 19 Comment |
 

سلام

من دیروز مرخص شدم. یه کم بی حس و حالم. بهتر که شدم میام همه چیز رو می نویسم آخه این عمل کردن من کلی ماجرا داشت.

ببخشید که نگرانتون کردم و ممنون به خاطر کامنتاتون. میام و به کامنت ها هم جواب میدم.

 

تاريخ سه شنبه 22 فروردین1391سـاعت 13:52 نويسنده شیرین و شازده| 12 Comment |
نویسنده: n_barkhordari ׀ تاریخ: دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(1)

درباره وبلاگ

آرزو دارم شبی عاشق شوی ، آرزو دارم بفهمی درد را ، تلخی برخوردهای سرد را ، می رسد روزی که بی من سر کنی ، می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی زیر باران پوسید ... خوش آمدید


جستجوی مطالب

طراح قالب

CopyRight| 2009 , 4845.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.COM
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران